جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ق.ظ

درباره سايت

پایگاه اطلاع رسانی شهدای شهرستان ایذه

بسم رب الشهدا و الصدیقین
امام خامنه ای:زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.
به سایت شهدای شهرستان ایذه خوش آمدید.
اهداف سایت:
معرفی شخصیت و وصیت‌نامه شهدا ایذه
گرامی داشت یاد و خاطره شهدا ایذه
و...

بایگانی

پيوندها

تصاوير برگزيده

شبکه های اجتماعی

شهید نوذر شاه ولی

شهید نوذر شاه ولی

در چهارم مردادماه 1346 در خانواده ای کشاورز، مومن و متدیّن به عنوان دومین فرزند خانواده پا به عرصه حیات نهاد.

 با دسترنج کشاورزی پدر و زحمات طاقت فرسای مادر رشد و بالندگی یافت. سختی های زندگی فقیرانه و پاک را از همان ابتدای زندگی لمس کرد و در دوران کودکی یاد گرفت که باید مردانه و سربلند زیست و در مقابل سختی ها ایستاد و مقاومت کرد. دوران تحصیلات ابتدایی را در روستای کلدوزخ یک با موفقیت پشت سر گذاشت.

با پیروزی انقلاب اسلامی وارد دوره ی تحصیلی راهنمایی شد. حالا دیگر نوجوانی بود که خوبوبد روزگار را درک می کرد. در این دوران رشد و بلوغ، با شور و علاقه ی خاصی در تدارک و آماده سازی مراسم عاشورای حسینی به خصوص در سال های 56 و 57 شرکت  میکرد. صدای زیبایی داشت و گاهی نوحه سرایی می کرد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به شدت در کارهایی که به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی مرتبط بود، و با حضور در مسجد، مراسمات و مناسبت ها و همچنین راهپیمایی ها شرکت فعال داشت.

در روستای محل زندگی که تا قبل از انقلاب مسجد وجود نداشت، اکثر اوقات بر بلندای درخت کهنسال توتی که در منزل پدریاش بود اذان میگفت، مردم اهالی صدایش را تا دورترین نقطهی روستا میشنیدند و میفهمیدند که هنگام اذان و نماز است.

به شدت به انقلاب دلبسته بود. عاشق امام خمینی(ره) بود و هیچ تعرضی را به نام و شخصیت ایشان برنمیتابید و بارها به دلیل همین مسئله درگیر شد.

با تشکیل بسیج، نوذر هم عضو این نهاد شد. علی رغم پایین بودن سن، بیشتر ایام تا پاسی از شب را در بسیج میگذراند و بدین صورت ارادتش  به امام و انقلاب، بخش مهم و تفکیک ناپذیر شخصیت او تبدیل شده بود و هرآنچه در لحظات او بود همه را در آیینه امام می دید و لاغیر.

با شروع جنگ تحمیلی در شهریور 1359، او که فقط 13 سال داشت، بارها تلاش کرد که وارد میدان مقابله مستقیم با دشمنان انقلاب اسلامی گردد، ولی به دلیل پایین بودن سن اجازه حضور نیافت.  در سالهای بعد نیز به دلیل حضور برادر بزرگ تر در جبهه ها، اجازه ی حضور در میدان نبرد را پیدا نکرد. زمان به کندی برایش می گذشت و در حسرت دیدار به جبههها، اخبار و حوادث را پیگیری میکرد.

یک شب از عشـاق جـا ماندیـم و بـس       قصــه ی نالایـــقی خواندیم و بس

گل شکفت و قاصدک از جان گذشت         بلبـل از سرشاخـه ها ایـمان گذشـت

نغمــه ای آمــد مرا یک جا شکـست        هر چه را دل بستـه بودم، جان گسست

بالاخره دوران جدایی برای او تمام شد و در سال 1364 به جبهههای حق علیه باطل اعزام شد. دوران آمادگی سختی را برای شرکت در عملیات والفجر 8 گذراند. تعدادی از دوستان و همکلاسیها با هم همراه بودند، دوران آموزشی را با موفقیت گذراندند و آماده نبرد سرنوشت ساز فتح فاو شد."یا فاطمه الزهرا(س)" این نوای خوش عاشقی بود که در شب عملیات والفجر 8 به عاشقان فرمان عشق بازی می داد.

در اولین روزهای نبرد سخت فاو بود که سنگرش توسط گلوله توپ دشمن هدف قرار گرفت. پس از خارج کردن پیکرش از زیر آوار و مشاهده شکاف بزرگ جمجمه اش، همه با او به عنوان اولین شهید از جمع دوستان وداع کردند و او را به  گروه تعاون یگان سپردند. اما ارادهی الهی چیز دیگری بود، اینکه او با جسم مجروح بماند و سالها علمدار زندهی انقلاب برای مردم دوران پس از جنگ باشد.

خانواده ابتدا خبر شهادتش را شنیدند، ولی پس از مدتی جستجو و سردرگمی و تماس با تمامی بیمارستانهای محل اعزام مجروحان و شهداء به نام مشابهی در بیمارستان نمازی شیراز برخوردند که قرار شد پدر شهید برود و ببیند آیا همان نام مشابه فرزندش می باشد یا خیر؟ آری، تقدیر چنین بود.

نوذر را در کمای عمیق و پس از چند بار عمل بزرگ روی مغز ملاقات کردند.

پزشک معالج در اولین دیدار می گفت: بعید است زنده بماند، زیرا بخش اعظم نیمکرهی راست مغز را به دلیل صدمه غیرقابل برگشت مجبور شدیم برداریم؛ سپس پدر پرستاری شد و بس. پس از حدود 6 ماه از کمای عمیق خارج شد و تا چند ماه بعد نیز تغذیه از طریق لولهی مخصوص گوارش و تنفس از طریق سوراخ تعبیه شده در نای، ادامه یافت.

حال دیگر داستان دیگری آغاز شده بود. زخم های عمیق بستر، به قدری عمیق بود که سر استخوانِ ران، با چشم دیده می شد.

یک سال و اندی با این زخمهای عمیق و هزاران درد دیگر سپری شد. پس از سه سال یعنی حدود سال 1367، نوذر توانست دوباره را بیفتد. اما سمت چپ بدنش فلج بود. (چشم چپ، نابینا و دست و پای چپ، فلج بود). هیچ خاطره ای از گذشته نداشت، جز چند نفری که در دوران سه ساله ی اول مجروحیت با او همراه بودند، هیچکس را نمی شناخت. به سختی صحبت می کرد و به سرعت فراموش می کرد.

چندین بار تشنج کرد که تا حد مرگ پیش رفت، اما به تدریج شرایط کمی بهتر شد تا موقع شهادت. او 26 سال پس از مجروحیتش زنده ماند و مظلومیت مردان جبهه و جنگ و فرهنگ دفاع مقدس را تجسم عینی کرد. در این 26 سال از دو چیز جدا نشد: عشق به امام(ره) و انقلاب و رهبر معظم انقلاب.

مهمترین خاطرات این دوران پررنج و زحمت، ترکیبی از درد و فراق بود:

هرگاه نام «امام خمینی» برده می شد، سه بار صلوات میفرستاد.

بارها میگفت: ای کاش در همان میدان جنگ شهید میشدم، خدایا چرا ماندم؟

گاهی که نام امام(ره) برده می شد، محک ایام بیماری اخیر که در یکی از بیمارستانهای تهران بستری بود، به دلیل نبود یک ابزار جراحی مسئولین بیمارستان گفتند باید به بیمارستان دیگری جهت عمل جراحی برود. یکی از همراهان که به ملاقات آمده بود و برای جابجایی کمک میکرد به شوخی به نوذر گفت: ببین باید از این بیمارستان به بیمارستان دیگر منتقل شوی. تو که جانباز جنگ هستی، دارند اذیتت می کنند اگر مثل اول بودی دوباره حاضر می شدی به جبهه بروی؟ نوذر پاسخ داد: به ابوالفضل(ع) قسم، اگر با همین حال که دیگر چیزی از من باقی نمانده است لازم باشد که برای دفاع از انقلاب به میدان جنگ بروم، دوباره خواهم رفت.

از رهبر معظم انقلاب همیشه به عنوان «امام خامنه ای» یاد می کرد.  در جیبش هم عکسی از امام(ره) و رهبر معظم انقلاب داشت و هر وقت آنها را از جیب خارج میکرد، ببر آنها بوسه می زد.

مدام از شهدا و رزمندگان میپرسید، هرکسی را ملاقات میکرد، میپرسید جبهه رفتهای؟ علاقهی شدیدی به روحانیت معظم داشت و بچههای مسجد را فراوان دوست میداشت. در تمام راهپیماییها و مناسبت های مرتبط شرکت می کرد، با این که از نظر جسمی وضعیت مناسبی نداشت. حدیث شهادت شنیدنی است، حدیث دیدار است، دیدار دوست آنها که همیشه درحضور حقاند و آنان که به دیار یار رفتهاند گوش جانشان با حدیث شهادت انسها دارد. حدیث شهادت برای شهیدان شاهد نیست، برای ماندگان عاشق شهادت است.

سرانجام این جانباز والامقام در روز 27/12/90 پس از سال ها رنج و مشقت در یکی از بیمارستان های تهران به خیل عظیم یاران شهیدش پیوست و پس از تشییع باشکوه و کمنظیری که اقشار مختلف مردم حضوری فعال داشتند در قبرستان روضه الزهرا قطعهی شهدای شهرستان ایذه به خاک سپرده شد تا میعادگاهی برای عاشقان شهادت و ولایت باشد.

نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی