چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۵۱ ق.ظ

درباره سايت

پایگاه اطلاع رسانی شهدای شهرستان ایذه

بسم رب الشهدا و الصدیقین
امام خامنه ای:زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.
به سایت شهدای شهرستان ایذه خوش آمدید.
اهداف سایت:
معرفی شخصیت و وصیت‌نامه شهدا ایذه
گرامی داشت یاد و خاطره شهدا ایذه
و...

بایگانی

پيوندها

تصاوير برگزيده

شبکه های اجتماعی

سردار شهید اسماعیل لجم اورک

 سرداران شهید شهرستان ایذه

سردار شهید اسماعیل لجم اورک

سردار شهید اسماعیل لجم اورک

در روز 27 شهریور سال 1337 در یکی از روستاهای ایذه به نام رمهچر فرزندی دیده به جهان گشود که او را اسماعیل نام نهادند .

وقتی که 6 ماهه بود والدینش او را به شهر آوردند تا راه پیشرفت و ترقی را برای او باز نمایند. از همان ابتدای کودکی عشق به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در دل اسماعیل موج میزد و این را در چهرهی معصومانهاش میشد فهمید. هر وقت در دستههای عزاداری حضور پیدا میکرد به وسط میدان رفته و ذکر فریاد یا محمدا سر  میداد و این ذکر تا دوران بزرگسالی نیز از لبان مقدسش گرفته نشد.

 او دوره دبستان را در مدرسهی پهلوی گذراند و برای ادامه تحصیل به همراه خانواده به اصفهان نقل مکان کردند و توانست تا مدرک سوم متوسطه را از دبیرستان شبانهی صدر اصفهانی بگیرد و با این که هوش او سرشار از خلاقیت و ابتکار بود و کارهای دستی بزرگی میساخت تصمیم گرفت رشتهی ادبیات را ادامه دهد. او همزمان با تحصیل به فراگیری حرفهی جوشکاری نیز پرداخت و توانست آنرا به خوبی فرا گیرد.

فرزند ارشد خانواده بود. مبارزاتش را در سن 16-17 سالگی علیه رژیم شاهنشاهی شروع کرد. در همان شهر اصفهان با گروه المهدی آشنا شد، دل از دنیا شسته و از منزل پدری یک بلوز، یک چراغ غذاپزی و مقداری لباس بر میدارد و با چند تن از دوستانش در یک اتاق اجارهای ماهها به فعالیت میپردازند . بعد از مدتی، در سال 1352 آنها را لو میدهند و دوستانش موفق به فرار میشوند و او دستگیر میشود .

چندین ماه را در زندانهای اصفهان در زیر شکنجههای روحی و جسمی طاقت میآورد و هیچ نمیگوید. سال 1353 آزاد میشود و دوباره با گروه قبلی ارتباط برقرار میکند  و فعالیتهای انقلابی را از سر میگیرد. در سال 1354 مجدداً دستگیر میشود و مدت یک سال در زندان ساواک بود .

مینی بوسی از ایذه به اهواز میرفت که بین راه توقف کرد یک نفر از سر کنجکاوی درون ماشینی که شیشههای تیرهای داشت را نگاه کرد جوانی را با دست و پای بسته دید که در ماشین انداخته بودند خوب که نگاه میکند او را میشناسد آری او اسماعیل لجم اورک بود که ساواک اصفهان دستگیرش کرده بود و بعد به ایذه فرستاده بودند. آن شخص به خانوادهی شهید که از دستگیری فرزندشان بیخبر بودند خبر میدهد و آنها پس از پرسوجوهایی متوجه میشوند که اسماعیل را ساواک به خاطر مبارزه با شاه گرفته است.

بعدها اسماعیل تعریف میکرد که مرا در یک سلول یک متری که حتی نمیشد پاهایم را بکشم زندانی کرده بودند و نصف شب میآمدند و مرا خیس میکردند و سیگارشان را روی بدنم خاموش میکردند.

در مدتی که در ایذه بود حالت تبعیدی داشت باید هر روز به شهربانی میرفت و امضاء میکرد ممنوع الخروج و ممنوع الاستخدام بود. 3 ماه در ایذه و 3 ماه نیز در آبادان بازداشت بود اما بعد از آزادی هرگز آرام نگرفت. در خود بود ولی هرگز ساکت نبود. سال 1356 به سربازی رفت و آنجا نیز دائماً تحت نظر قرار گرفت. به توصیهی یکی از دوستان افسرش به هوابرد میرود تا دورههای مختلف چتربازی را طی کند و در سال 1357 نیز موفق به اخذ گواهینامهی آموزش چتربازی شد.

با اوجگیری انقلاب، به فرمان امام، از خدمت فرار میکند و نحوهی ساختن بمبهای دستی را به دوستانش آموزش میدهد، و تا پیروزی انقلاب، مبارزاتش را ادامه داد. اسماعیل با حجت الاسلام "راشد یزدی" روحانی مبارزی که به ایذه تبعید شده بود فعالیت میکرد. سال 1356 که اولین کودتای نظامی در افغانستان اتفاق افتاد میخواست به آنجا برود که مقدر نشد. سال 57 مقدمات رفتن به لبنان را انجام داد اما باز هم تقدیر چنین نبود.

به شهر ایذه آمد و کارگاه جوشکاری دایر کرد. با دوستانش تصمیم به ساختن مسجد جامع نمودند که بیشتر کارهای ساختن مسجد از جمله کارهای مربوط به حرفهی جوشکاری را برعهده داشت. در انجام کارش بسیار دقت میکرد اسماعیل در جوشکاری به مانند استادی بود که سالها مشغول به انجام این حرفه بود و گنبد مسجد جامع ایذه را شبیه گنبد قدس، به طرز ماهرانهای اسکلتبندی کرد .

با شروع جنگ درست بعد از آزادسازی بستان به جبهه رفت و به صف جهادگران پیوست و با این که مسئول گروه 18 تولیدی صنایع آهن بود، خیلی کم در کارگاه بود واغلب در خط مقدم حضور داشت.

در اکثر عملیاتها حضور داشت و تمام جسم و روحش در خدمت جنگ و در آرزوی کربلا و رسیدن به معبود بود و بس.

جنگجوئی شجاع، مدیر، باحوصله و مخلص و ... بود، همیشه به دوستانش میگفت "... من منارههای کربلا را میبینم، شما چرا نمی بینید ؟! کاملاً معلوم هستند..." میگفت که رزمها باید بر اساس نظام جنگی اسلام همان نظام صدر اسلام باشد و قوانین آن را هم باید از نهج البلاغه بگیریم. در کارگاه تولیدی 18 که بود بارها میگفت: "نمی دانم چه کنم میخواهم آهنآلات را رها کنم و آزاد شوم و فقط به خدا بیندیشم ولی از طرفی شیطان وسوسهی ماندنم میکند..." با اینکه کارگاه به وضعیت خوبی رسیدهبود تصمیم خود را گرفته و  استعفاء میدهد و به عضویت رسمی سپاه در آمد.

و سرانجام در 7/12/1362 عملیات خیبر در جزیرهی مجنون همان طور که در خواب دیده بود تیری به سرش اصابت کرد و به آرزویش رسید و پیکر مطهرش مفقود شد تا گمنام بماند. اما به پاس مجاهدتها و عشق ورزیهایش با معبود حقیقی، یادبودی از این شهید بزرگوار در گلزار شهدای روضه الزهرای شهرستان ایذه ساخته شد تا همچون دیگر ستارگان آسمان شهادت، شأن و منزلتش  در یادها بماند.

 

وصیت نامه ی شهید اسماعیل لجم اورک :

بعد از دعا و سلامتی و طول عمر امام و پیروزی رزمندگان اسلام، این چند سطر را به عنوان وصیت نامه برای برادران بزرگتر و نصیحتنامه برای برادران کوچکتر، در این لحظههای آخر، به یاد خدا، بر روی کاغذ میآورم تا بلکه سنتی را بجا آورده باشم.

مطالب برای گفتن زیاد است، آن چیزی که می دانم، شما اعم از کوچکتر و بزرگترش را خودتان به خوبی میدانید، هدف مشخص است، راه معین و معلوم و راهنما هم ناظر، فایدهی آن را همه میدانید بنبستی هم در این راه نیست کافران و ملحدان و غیره که تکلیف آنان روشن است و امّا برای شما مؤمنان، دو نمونه زندگی کردن بیشتر وجود ندارد و اگر سوّمی هم وجود داشته باشد مطمئن باشید که رگی به کافران دارد.

امّا آن دو نمونه که خدمت شما عرض میکنم این است: مبارزه کردن در کنار نائب امام زمان(عج) برای آمدن حجت خدا امام عصر(عج) و برقراری عدالت و قانون خدا تا روزی که به ثمر برسد و راه دوّم شمشیر زدن در کنار امام عصر(عج) و برقراری حکومت جهانی و زندگی در عدالت خدا. حالا خودتان ببینید کدام راه حاضر و آماده است، آیا بدون راه اوّل میتوانید به راه دوّم برسید، آیا بدون راه اوّل میتوانید در عدالت خدا زندگی بکنید، این را بدانید که نمیتوانید. راه را امام حاضر مشخص کرده است.

اینجانب برحسب وظیفه فقط میتوانم بگویم که شرمندهام و به راستی که جای شرمندگی هم دارد. چرا که تاکنون نتوانستهام خدمتی به اسلام بکنم، نبردی بزرگ در پیش است و اسلام همان طوری که چگونه عبادت کردن و چگونه سیاست داشتن و چگونگی زندگی انسان را در تمام ابعاد مشخص کرده است، چگونه جنگیدن و برای چه جنگیدن را هم معین کرده است. برادران، وقتی که تا این اندازه همه چیز برای ما روشن باشد چرا باز نشستن، چرا باز حرکت نکردن، وقت قیام و حرکت، وقت حرکت به سوی لقاءالله در این لحظه که این مطالب را مینویسم به فاصلهی کمی پائینتر تعدادی از رزمندگان را میبینم که کفش پوشیدهاند، گویا همه خود را برای زیارت خدا مهیا میکنند، چشم بصیرت میخواهد که ببینند. برای بعضی از برادران تعریف کردم خواب شهادت را، گویا انسان پرواز میکند و شهادت دوری و خستگی ندارد. چه، گوارا میباشد به مشتاقانش مبارک و کوچکتر از آنم که شما را نصیحت کنم و کمتر از آنم اثری برای شما بگذارم.

آرزویم این است که در دم آخر مسلمان بمیرم و آدم بمیرم شما هم دعا کنید که تمام مؤمنان دم آخر مؤمن بروند.  پدر و مادرم و برادرانم را سلام برسانید و بدانید که ساعت رفتن را خدا میداند و مشخص میکند. برادران مسجدی را بگوئید که خودتان میدانید، ای کاش بنده هم مثل شما میدانستم میدان آزمایش را شما بهتر میشناسید و به پدرم بگوئید که برادرانم را یک بیک آماده و لباس رزم بپوشاند و تحویل اسلام دهد و در آخر به هر کس بدهکارم حلالیت میطلبم و از هر که طلب دارم حلال میکنم.

صدای دعوت به نماز را می شنوم و لذا وقت خداحافظی است. امام را دعا کنید. اسلام را به خاطر بسپارید که راهی جز آن نیست. به امید دیدار شهدای کربلا و بدر و احد و شهید مظلوم و دیگر همسنگرانم، شما نیز بشتابید که فردا دیر است.

نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی